دشت بی امید
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 18:11 | بازدید : 347 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

اینجا صحراههای سکوت و بیشه های اندوه ، سایه های هول و غارهای انزوا ، دیار نام و رنگ و سرزمین طلا و زر است . دل ، به منشور روزگار رنگین می شود و عقل به شراب تمنای تن ، قعر را عرش می انگارد .
اینجا کسی به یاد نام های قدسی و اصالت های بلند نیست ، اینجا همه در فکر ساختن برج و بارو و بر پاداشتن کاخ زندگی خویشند . ای حقیقت ، ای تعالی ! اینجا کسی به یاد تو نیست ، کسی در فکر ناز و تمنای تو نیست ، اگر هم می بینی گهگاهی نام تو را می برند ، از برای تو نیست ، از برای خود و دنیای خود است .
این دل که روزگاری مخزن نام تو بود اینک منبع و ماوای رنگ و زر است . اینجا کسی به یاد تو نیست ، یکی از پله قدرت بالا می رود و دیگری به بوی کبابی دل خوش می دارد ، یکی به اتومبیل میلیاردی اش خرسند است و آن دیگری به کتابخانه بزرگ منزلش مفتخر است . زنان به طلا و زیور ، چهره خندان می کنند و چون نصیبی نبرند ، عقده بر دل می بندند ، مردان هم به امید یک کام به تمنای تن ، روز را شب می کنند و تمام آرمانشان یک زندگی مفت و بی دردسر است . آری اینجا کسی به یاد تو نیست !
آنها كه درخلوت عظيم انزواشان و درجهان بي مرز استغناشان طبيعت را خانۀ پست و آلوده و محقري مي ديده اند و آن عشق بزرگ ، پرندۀ روحشان را عمري درابديت آن سوي اين جهان،به پرواز مي آورده است ، یا آنها كه هميشه افق هاي دور را در پيش نگاه خويش داشته اند و بر پشت اسبهاي مغرورشان دشتهاي پهناوري را كه نگاه درآن گم ميشود و كوهستان هاي بلند و پر صلابتي را كه كلاه از سر بيننده مي اندازد ، مي تاخته اند تا از شان و شرافت آدمی دفاع کنند و در اين راه به خاک و خون می غلتيده اند با آنها كه جولانگاهشان پشت ميز اداره يا رستورانِ چپل بالای شهر و منزلگاهشان يك خانۀ نقلي موزائيكي و شهرشان هيچ جز ديوار و ديوار ، و آنها که تمام آرزو و آرمانشان قد کشيدن قند عسل و کاکل زریشان و خنده ها و تاتی تاتی کردن بچه هايشان است ، و آنها كه شيشكي از گله يا آهوئي از صحرا را به زمين مي زنند و كباب مي كنند و پنجه درسينۀ يك گوسفند فرو مي برند و آنها که تمام نطق و سخنشان شده زندگی چاردیواری که همه اش قاشق است و چنگال و كلينكس و پيشدستي و گل كاغذي و ادا و اطوارهاي بيخرج و آنها که تمام هم ّ و غم ّ شان سِت شدن پرده و دراپۀ پنجره اتاقشان با فرش پرزدار منزلشان است با هم فرق بسيار دارند ! بهرحال اين دو ، دنيا را يك جور نمي بينند .
زندگي طولاني در اقیانوس ها و چشم در سیمای آبی دریاها ، چشمان مرا چنان به روشنی ، و گوش های مرا به چنان آرامشی خو داده است كه کوههای سنگدل و صخره های عبوس اين ديار، سراشیبی لغزان کوهستان های آن ، برقهاي تند صورتک های نازيبا ، و های و هوی و بوق و کرنای شهرها ، سخت آزارم مي دهد . هوا که روشن است سیمای زشت این دیار بی طاقتم می کند طوریکه چشم فرو می بندم تا چیزی نبینم ، اما همه جا را تاریک و سیاه می بینم . چون هوا تاریک می شود حباب هایی شیشه ای روشن می شوند ، لامپ هایی که همه جا را روشن می کنند اما من با همه این ماه ها و ستارگان ِ مجعول و کواکب کوچک و مرعوب بیگانه ام ! به بالای سرم ، به آنجا که آسمان همانجاست خیره می شوم و شمایل ماه و ستارگان سرزمین مادری ام را از فرسنگ ها فاصله می بینم . از دور هم زیبا و با شکوهند ولی من حتی اگر صدها نردبان بلند را هم به هم ببندم باز به آنها نمی رسم . ناگزیر چشمم را با شوق و هراس مي گشايم و به اين منظرۀ شگفت درسينۀ آسمان خيره ميشوم اما ،تحمل آن باز برايم دشوار مي گردد .تماشاي غريبي است . نمي توانم ببينم ؛ نميتوانم نبينم . دلم ازديدار اين نمايش بزرگ لبريز شوق مي شود اما روحم دربرابر اين همه نا آرامي و انفجار و عصيان هاي پياپي و سردرگم آزرده است .
آنجا که بودم با روح آبی دریا در می آمیختم و او بی تابی ها و پیچ و تاب ها و فغان های مرا به آغوش خویش آرام می کرد و با زمزمه های دلکشش ،از خیال های آبی و آرزوهای سبز می گفت.
ولی اینجا ، این دیار سرد و بی مونس جزسياهي ، ديگر هيچ نمي بينم .
اینجا بس سرد و تاریک است ، چنان که من ديگر از روز نمي گویم ؛ ديگر در ستايش خورشيد قصيده نمي سازم ، در عشق روشنائي ، غزل نمي سرایم .شب است و من ديگر ترانه نمي خوانم ؛ ديگر ، حتي آواي غمگينم را ، درحسرت روز ، زير لب زمزمه نمي کنم . در انتظار بی ثمر ، نگاهها شکست و امیدها خزان شد . باید از این معبد "خود"ها و شکوه "من" ها رفت و سر به دشت بي اميد نهاد .
فرهاد  حسن سلطانپور
مراغه ، عصر یازدهم بهمن 92
(با اقتباس از مرحوم شریعتی)
 
 
 
 
 
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 23:02 | بازدید : 205 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 1 )

 

دشت ها آلوده است
 
در لجن زار، گل لاله نخواهد رویید
 
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید؟
 
فکرِ نان باید کرد
 
و هوایی که در آن
 
نفسی تازه کنیم
 
گل ِ گندم خوب است
 
گل ِ خوبی زیباست
 
ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
 
علف ِ هرزِ کین پوشانده است
 
هیچ کس فکر نکرد
 
که در آبادی ویران شده، دیگر نان نیست
 
و همه مردم شهر
 
بانگ برداشته اند
 
که چرا سیمان نیست
 
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
 
و زمانی شده است
 
که به غیر از انسان
 
هیچ چیز ارزان نیست
 
 
حمید مصدق
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


post
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 23:01 | بازدید : 243 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 4 )

 

باري عقل كه عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعي است به وسيله علم - كه تجلي عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالي با روحي بزرگ، و حتي گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبيعت، مي ساخته است. روحي كه آدم در انساني مثل "علي" حسش مي كند، كه "بودن" ش در اين اندام تنگش، تنگي مي كند؛ مي خواهد آنرا بشكند، مي خواهد تمام اين ديواره وجود را بتركاند. مضطربانه به در و ديوار دست مي كشد، كه نجات پيدا كند، فرار كند، اين روح توي قفس سينه اش تنگي مي كند، خفقان ايجاد مي كند. آري "عشق" روح را گاه اينقدر لطيف مي‌كند. عشق و دوست داشتن، تجلي اش پرستش و نيايش است.
نیایش – دکتر شریعتی
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نیایش
دوشنبه 07 بهمن 1392 ساعت 10:25 | بازدید : 143 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

جامعه با از دست دادن عمل پرستش و نيايش مزاج خودش را براي رشد ميكروب هاي انحطاط ،‌متلاشي شدن ،‌تجزيه و به اصطلاح خاص خودش (انتروپي) يعني ضعف و پيري قواي مزاجي ، ضعف بدني كه در اينجا به معني ضعف مزاج اجتماعي هست ،‌آماده مي كند .
(از كتاب (نيايش) دكتر شريعتي در تبيين نظر الكسيس كارل ،‌فيزيولوژيست و طبيب جراح كه 2 بار برنده جايزه نوبل شد .)

 

نيايش همچون امانتي ، همراه كسي است كه غالباً‌ خداوند را نيايش مي كند ،‌بارقه نور دعا و پرستش خداوند از سيما و حركات و نگاه نيايشگر همواره ساطع است ،‌و آنرا به هر كجا كه ميرود با خود مي برد .
الكسيس كارل

 

كساني كه بامداد نيايش مي كنند و تا شامگاه همچون يك جانور ،‌يك وحشي زندگي مي كنند آنها كساني هستند كه آثار دعا را در خود هيچگاه نمي يابند .
الكسيس كارل

 

تهيه و تنظیم : سارا حسن نژاد

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
جمعه 04 بهمن 1392 ساعت 23:37 | بازدید : 245 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

دانلود نمونه سوال آمار مهندسی

http://farhadsoltanpoor.persiangig.com/amar.pdf/download

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


فرازی از نامه امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع)
جمعه 04 بهمن 1392 ساعت 23:34 | بازدید : 240 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

این پندها نامۀ پدری ست به مرگ نزدیک و به پیروزی زمانه معترف ، و زندگی از او روی گردانیده و به روزگار گردن نهاده و در سرای درگذشتگان آرمیده . نکوهشگر دنیا ، و فردا از آن سرای کوچنده ، به فرزندی آرزومند که به آرزوها دست نخواهد یافت ، فرزندی رهسپار راه هلاک شدگان و آماج بیماری ها و گروگان روزگار ، و هدف مصیبت ها و بردۀ دنیا و سوداگر غرور و وامدار فنا و بندۀ مرگ و هم سوگند اندوه و همنشین غم و هم نفس آفات و خاکسار شهوات و جانشین رفتگان .
دل را به پند زنده دار ، و با دل نبستن به دنیا بمیران ، و با یقین ، نیرومندش ساز ، و به کمک حکمت نورانی اش کن ، و به یاد مرگ رام کن ، و به پذیرفتن فنا وادار ، و به رنجهای دنیا بینا ساز ، و از صولت دهر بر حذر دار ، و از دگرگونی های گردش روزان و شبان بیم ده و داستان گذشتگان بر او فرو خوان ، و سرگذشت پیشینیانش یاد آور ، و بر دیار و آثارشان بگذر . پس بنگر که چه کردند و از کجا بر شدند و به کجا فرود آمدند و در کجا جای گزیدند . آنگاه بینی که از دوستان جدا ماندند و بر دیار تنهایی فرود آمدند . آن گونه که تو نیز پس از اندک زمانی یکی از آنان خواهی بود . پس سرای آخرت خود را اصلاح کن و آخرت به دنیا مفروش و آنچه ندانی مگوی و از آنچه به آن وظیفه نداری سخن مران .
پند من نیک دریاب و جانب آن فرو مگذار و از آن روی مگردان که بهترین سخن آن است که سود بخشد . بدان که در دانشی که سودی نباشد خیری نیست و علمی که به حقیقت روی ندارد و به حق راه ننماید آموختن آن فایدتی ندارد .
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
سه‌شنبه 01 بهمن 1392 ساعت 07:35 | بازدید : 159 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

زندگي ام همه جرعه جرعه نقش برآب شد ؛ عمرمن ، همه ناله ناله ، برباد رفت .ديگربس است . يا فرياد يا سكوت ؛ يا طغيان ياعطش ، راه سومي وجود ندارد ، اين دريا ، سراسر يك حرف است ، يك حرف پيوسته  ! همان حرفي كه براي نگفتن آن ، اين همه حرف مي زنيم وچه بي ثمر !
 تشنه ام ، دلم در عطش سوزان می سوزد ، می جوشد و می گدازد . چقدردلم مي خواست برسر و روي تافته  از آتشم ، برلب هاي شكافته و كبودم ، برجگر سوخته  درعطشم جرعه اي خوشگوار از آب هاي تگرگي و شفاف می پاشیدند تا نميرم ، تا بمانم .
جهان را پشت سر نهاده ام و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم ، همچون کوهی از حرفهائی که برای نگفتم دارم ، کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است و من در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن ، احساس می کنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است . تا کی ؟ تا کی کلمه به کلمه از روی این کوه بردارم و بردارم تا تمام شود ، سبک شود ، کمی از فشار این آوار بکاهد ؟
خسته ام ! نمی توانم ! طاقت آن که جمله ای را که آغاز می کنم به سر برم ندارم . چه سنگینند و چه طولانی اند این جمله ها ! هر کدام را آغاز می کنم گویی فرسنگها راه سنگلاخ سر بالا را ، سینه خیز باید طی کنم تا تمام شود و کوله بار سنگین آن معنی را که همچنان بر دوش دارم ، در انتهای آن بر زمین نهم . و من که می دانم تا کجا خسته ام ! یک گام نمی توانم بردارم .
من اكنون رسيده ام به كناره ء دريائي بي انتها ؛ دريائي موج زن ازدرد ؛ دريائي ازآن الهام هاي پاك اهورائي كه دراين قرن هاي سكوت جاهلي ، آبشخورهيچ احساسي نبوده است ؛ ازآن گوهرهاي گرانبهاي غيبي ، كه دراين خلوت تاريخ ، درصدف هيچ «فهمیدنی» نگنجیده اند .
پر از بغضم ، پر از رنجش که به وصف نمی آید ! اگربنويسم كلمه ميسوزد ؛ اگربگويم زبان ميسوزد ؛ميترسم بدان بينديشم ، مي ترسم خيالم را به آن نزديك كنم . مي سوزد ، بخارآتش ازسطح پهناور اين درياكه ديوانه وارمي جوشد و مي غرد برمي خيزد و آسمان را ، افق تا افق ، تيره كرده است و من ، همچون شبحي درحريق ، درميان اين ابرآتشهاي مهيبي كه دمادم انبوه تر بالا مي آيد ، گم شده ام ، غرق شده ام ...
ای دل تشنه ام و ای ایمان مجروحم و ای باور شکسته ام ! من از چشمهای معصومتان که در این سراب سوخته ، سالها به امیدی و انتظاری ، بر دستهای لرزان و آواره من خیره مانده اند ، شرم دارم !
اینک همچون قطره ای بر نیلوفر ، شبنمي افتاده به چنگ شب حيات ، آرام و بي نشان ، درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ ، نشسته ام و چشم هاي خاموشم را به لبهاي كبود مشرق دوخته ام ...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
جمعه 27 دی 1392 ساعت 23:17 | بازدید : 221 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

درین شب‌ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
باد از ابر می‌ترسد
درین شب‌ها
که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می‌خوانی.
تویی تنها که می‌خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می‌فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.
بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند
بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،
گل‌های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند.
تو غمگین‌تر سرود حسرت و چاووش این ایام،
تو بارانی‌ترین ابری که می‌گرید
به باغ مزدک و زرتشت،
تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد
ز جام و ساغر خیام.
درین شب‌ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
باد از ابر و
ابر از خویش می‌ترسد
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می‌خوانی.
 

شفیعی کدکنی

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
جمعه 27 دی 1392 ساعت 19:14 | بازدید : 213 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

گرمی آتش خورشید فسرد
 
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
 
پنجه ی خسته ی این چنگی پیر
 
ره دیگر زد و آهنگ دگر
 
زندگی مرده به بیراه زمان
 
کرده افسانه ی هستی کوتاه
 
جز به افسوس نمی خندد مهر
 
جز به اندوه نمی تابد ماه
 
باز در دیده ی غمگین سحر
 
روح بیمار طبیعت پیداست
 
باز در سردی لبخند غروب
 
رازها خفته ز ناکامی هاست
 
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
 
در هم آویخته می پرهیزند
 
برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ
 
تک تک از شاخه فرو می ریزند
 
میکند باد خزانی خاموش
 
شعله ی سرکش تابستان را
 
دست مرگست و زپا ننشیند
 
تا به یغما نبرد بستان را
 
دلم از نام خزان می ترسد
 
زان که من زاده ی تابستانم
 
شعر من آتش پنهان من است
 
روز و شب شعله کشد در جانم
 
میرسد سردی پاییز حیات
 
تاب این باد بلا خیزم نیست
 
غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام
 
طاقت سیلی پاییزم نیست
 
فریدون مشیری
 
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


post
سه‌شنبه 24 دی 1392 ساعت 10:40 | بازدید : 248 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 8 )

هیچ می دانی چرا چون موج٬

در گریز از خویشتن٬ پیوسته می کاهم؟

-زان که بر این پرده تاریک٬

این خاموشی نزدیک٬

آنچه می خواهم نمی بینم٬

و آنچه می بینم نمی خواهم.

--------------------

 

 

                                                                    "محمدرضا شفیعی کدکنی"

 

گر تو خاموش بمانی

چه کسی خواهد بود؟

که گواهی دهد:

«اینجا، بودند

عاشقانی که زمین را به دگر آیینی

خواستند آذین بندند و

چه شیدا بودند!»



 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 26
:: بازدید ماه : 32
:: بازدید سال : 35
:: بازدید کلی : 35
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران