نویسنده : ریحانه قلی نژاد ، پژوهشگر جامعه شناسی
هوالکافی
تردید را کنار گذاشت قلمو را برداشت و به جان بوم نقاشی افتاد ، با اولین ضربه احساسش را چاک زد و روی بوم پاشید. رنگ خاکستری ، باورش نشد چه زود رنگ احساسش خاکستری گشته بود. دیرشده بود چندی بود که پرنده احساسش درون قفس سینه جان باخته بود و دیگرنمی شد با باز کردن در قفس و بیرون آوردن آن، او را به زندگی بازگرداند. بی شک این رنگ خاکستری باقی مانده همان رنج بود.دوباره رو کرد به بوم نقاشی، این بار طلائی، این رنگ شور عشق بود که بسیار کم رمق اما تند و برنده بر پیکر بوم نشست. آهی از نهان برون داد سردی اش را چاشنی نقاشی کرد و خواست با دست لرزان قطره عشق را برکالبد نقاشی بدمد. قطرات طلائی عشق ، روی گونه های آدمهایی که دخترک دوستشان می داشت نشست. تبسمی کرد و این بار...این بار...آری این بار...! سرخ . این رنگ نبود، عصاره همه زندگیش، زیبایی همه ترانه هایش، مفهوم مهرورزیش که به ناحق تلخ تعبیرشد، سرخ رنگ آهش بود نه لبان پر التهابش..سرخ بهای قلبش بود تازیانه های روزگار..سرخ رنگ عهدی بود که بسته شد و ناگزیر شکسته شد...سرخ رنگ صداقت بود، نه نه سرخ رنگ سکوت بود، سرخ رنگ التهاب و التماس در چشمان دخترک معصوم بود و شاید سرخ رنگ جواب خدا بود به ریسمان بندگی دخترک ....نه ! و باز اگر هزار بار دیگر بپرسی سرخ چه بود !؟ نمی شود پاسخ داد !! نگاهی به بوم نقاشی کرد، کم کم داشت بازی رنگها به اوج زیبایش نزدیک می شد دستانش جستی زد و بی درنگ، رنگ سفید را از میان رنگها جداکرد تا پیکرهآفرینش این مخلوق زیبا را به سفیدی بیاراید .خدا را میان سفیدی نشاند تا سپیدی در کالبد نقاشی به رقص آید، تا حیا سر بر بالین عفت معنا گیرد تا شرم شعف یابد تا صبر قوام آید . به یاد آورد حدیث آشنایی به یادآورد ... !!! تاسفیدی نباشد تیره گی معنا ندارد چرا نمی شود درمیان انبوه سلیقه ها، خود را به هیچ شبیه نکنی و بی همتایی بی مانند باشی همانطور که آفریده شده ای ! لختی اندیشید سیاهی را ، تیره گی را کجای این نقاشی جای دهد، در آسمانش نه ! درآستانش نه !درقلب نقاشیش نه ! آری خودش بود باید تیره گی را میان تار و پود همه رنگهای خاکستری، طلائی، سرخ و سفید جای داد تا همیشه به یاد داشته باشیم اگرمهر را ، صداقت را، خوب معنا نکردیم اگربازی روزگار، خوبی را بد معناکرد اگر بر سر پیمانی که بسته بودیم، نبودیم دیگرنمی شود ادعاکرد فریب رنگهابود باید با اطمینان پذیرفت هوشیارنبودیم .
تقدیم به بهترین مشوق زندگی ام ، سمیه جان

