اصالت های فراموش شده(معصومه ستاریان)
یکشنبه 02 تیر 1392 ساعت 13:38 | بازدید : 256 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

 
 
نویسنده :معصومه ستاریان،پژوهشگر فرهنگ و ادبیات
به نام حق
وقتی برای اولین باردرمرکزپیش دانشگاهی سینا کتاب «خاطره سقوط اندلس» نوشته «دکتراحمد راغب» را بردست گرفتم ، بیصبرانه منتظربودم تا بدانم!
چه کسی میتوانست فکر کند که سزمین جنجالی امروزفوتبال، سرزمین باشگاهها وبازیکنان فوق ستاره فوتبال بارسا، رئال، و... سرزمین معماریهای زیبا، قصر باشکوه الحمرا، سرزمین عشقهای پاک، شورانگیزوآتشین سرداران وفاتحان، مهد ترجمه دوران رنسانس، سرزمین ابن عربی وابن رشد وبالاخره سرزمین فدریکوگارسیالورکا، شاعرپرشوروجو انی که دراوج جوانی درکودتای ژنرال فرانکو به قتل میرسد وصدها وصدها زیبایی دیگر، روزگارنه چندان دوری به مدت تقریبی 700ساله در دست مسلمانان بوده ازسال 711میلادی تا 1493میلادی. داستانی که درزیرمیخوانید نگرشی است خیالی به آخری روزهای پادشاهی آخرین امیرمسلمان، که با تن دادن به عهد نامه ننگین مخالفان، با دست خود آغازگر حرکاتی درتاریخ میشود که نه تنها باعث انقراض تمدن اسلامی اندلس ونسل کشی مسلمانان در دادگاههای تفتیش عقاید و سرانجام اخراج آنان ازاسپانیا میشود، بلکه سرآغاز سقوط امپراطوری اسپانیا نیزمیشود.
 
***
 
سکوت بود و سیاهی شب ظلمت . زمان چقدر درنگ می کرد. در سیاهی شب غرناطه ، در گوشه ای از قصر«سلطان محمد » ، دخترک در حالیکه جام شوکران را در دست داشت به دور دستها خیره شده بود ، به سوارانی که در حال آمدن بودند و به کاروانی که از دور صدای هلهله ها و شادی هایشان می آمد. و این بار عروس این کاروان ، نه «مریم» که ایزابلا بود !
دستان مریم می لرزد ، اشک بر گونه هایش جاری شده است ، بغض ِ گلویش را به سختی فرو می خورد ، چشمانش را باز می کند ، نگاه می کند و این بار «محمد» را می بیند که مست و منگ ، در حالیکه عده ای کنیزان زیبارو احاطه اش کرده اند ، به طرف او می آید !
_ مریم ، مریم ، ای بانوی عفیف ما ، بانوی عزیز ما ، ای ملکه غرناطه ، مریم !
محمد ، مست از باده شبانه ، نگاهی سراسر خشم همراه با حقارت به کنیزان اطرافش می کند و ادامه می دهد :
_ دور شوید ای دختران بی مقدار ، مگر نمی بینید در حضور که هستیم ، مریم ! مریم بانو !
و این بار مریم ، محکم خود را به ستون «قصر الحمراء» می چسباند!
محمد جلوتر می آید ؛ مریم ، بانوی عفیف ما ، آه ، آه ، صدایت ، صدایت ، دلمان برای صدایت تنگ شده است . تو ، تو چقدر زیبا قرآن می خواندی ، بخوان ، بخوان مریم ، تا صوت دلنشین تو ، برای دل غم گرفته ما ، مرهمی باشد . بخوان مریم ، بخوان ، بخوان . آه ، سوره بروج را بخوان ، همان که آهنگ و لحن زیبایی دارد بخوان مریم ، بخوان تا با آن لهجه فصیح عربی تو ، یادی از دوران شکوه ما شود مریم ، بخوان !
محمد مست ، دوباره تکرار می کرد و این بار هزیانش بیشتر می شد ، او چه می گفت ؟ از روزگاران شکوه و عظمت یاد می کرد و اکنون او ؟
مریم دوباره جام را به لبانش نزدیکتر ساخت . چه زیبا می نمود صورت دخترکی که در بلندای قصر «الحمراء» در کنار ستون پر ابهت الحمراء چشمانش را از میان گوشه گیسوان سیاهش بر لب جام شوکران دوخته است . مریم جام را محکم در دستانش فشرد . صورت سپید و معصومش ، بر قرص ماه فزونی می طلبید . مریم نفس عمیقی کشید ، صدای کاروان عروسی و ایزابلا هر لحظه تندتر از لحظۀ قبل به گوش می رسید . ایزابلای پیر با لباسی سرخ وارد غرناطه شد و مریم عروس جوان غرناطه در حال احتضار ، نفس های آخرش را آرام آرام می شمرد . آرام آرام آرام ! و گویی زمان متوقف می شود .
***
غرناطۀ در حال احتضار ،
قصر الحمرای بی روح
ستون های جای گرفته در گوشه ای تنها
محمد مست در حال هزیان گویی
ایزابلا ، عروس سرخ پوش ِ سرخ چشم که با هر دور رقصش ، انتهای دامنش را بر روی لشگریان جوانش پهن می کند ، همه و همه ، منتظرند ، منتظر، زمان به انتهای تاریخ رسیده است ، و تاریخ رو در رو ، چشمانش را به چشمان مریم دوخته است ،چشمانش ، لبهایش و دستانش . مریم جام را بر لبانش می چسباند ، و زمان از ایستایی بیرون می آید . غرناطۀ محتضر آه می کشد ، قصر الحمرای بی روح تکان می خورد ، گویی روح بزرگی در او دمیده شده است .
محمد مست به طرفش می دود ، نه ، نه ، مریم ، نه نه ! و...
ایزابلای سرخ پوش ، دامن از روی سپاهیان بر می گیرد و در حالیکه به انتهای قصر مریم و ابتدای قصر خودش رسیده است داد می زند : مریم عروس زیبای غرناطه مرده !
و
دستان محکم مریم که جام بلورین شوکران را در آغوش گرفته سست می شود ، سست و سست تر. محمد جلوتر آمده است ، ایستاده است ، رویاروی مریم ، مستقیم ، چشم در چشم مریم ، لب با لبان مریم و سینه به سینه مریم !
کمی پایین تر از دستان سست و لرزان کوچک مریم ، دستان بزرگ و حقیر محمد ، پذیرای جام شوکران مریم هستند . محمد یک پایش را بر می دارد تا با یک قدمی که بر می دارد ، فاصله را به انتها برساند ، فاصله 5 سال زندگی با مریم . و این بار محمد ، به جای وجود پاک مریم ، سنگینی وجود غریبیش را بر آغوش شکسته ستون الحمراء می فشارد !
غرناطۀ محتضر ، دست در دستان مریم ، بر عروج می اندیشد و این بار زمان حرکت می کند ، بدون هیچ درنگی ، چرا که ایزابلا ، عروس سرخ پوش ، پله های الحمراء را برای رسیدن به ایوان با شکوه آن با هیجانی دو چندان طی می کند ، چرا که محمد مست در حالیکه ستون شکستۀ الحمراء را در آغوش گرفته است برای مریم ، مرثیه سرایی می کند و سرانجام این مریم است که پیکر پاکش را همچون وجود پاکش که گنجایش وجود محمد و نگاههای ایزابلا را نداشت ، از اوج ایوان الحمراء به انتهای رودخانه الحمرا بخشید تا همچنان که از مادر پاک زاده شده بود ، پاک نیز با آب زلال وداع کند !
فردای آن روزمحمد و خاندانش با ذلت ازآخرین پایتخت اسلامی بیرون رانده میشوند محمد برفراز تپه ای برای آخرین بار پایتخت محبوبش را نظاره میکند ناگهان گریه سرمیدهد گریه ای که آخرین امیراسلامی رابا ندامتش جاودان میسازد.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 26
:: بازدید ماه : 32
:: بازدید سال : 35
:: بازدید کلی : 35
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران