post
چهارشنبه 07 مرداد 1394 ساعت 14:19 | بازدید : 121 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

نگاههای شکسته
فرهاد حسن سلطانپور
پایانی بر تمامی آغازها ، آغازی برای یک پایان ، پایانی برای همیشه !
و آنگاه که چشم ها بسته می شود و انتظارها حرمان می شود ، آنگاه که دیده ها از افق خسته می شود و قلب ها از تپش می افتد ، و آنگاه که کورسوها خاموش می شود ، قامت از امید فرو می ریزد و یأس آغاز می شود ! آنگاه که نشانه ها به زوال می گراید و عهدها نانوشته شکسته می شود و انتظارها حرمان می شود ، برگ ها فرو می ریزد ، و بهار که می توانست آغازی باشد برای روییدنی دوباره ، به نیستی می رسد و یأس آغاز می شود . آنگاه که سینه ها از آهی بلند تهی می شوند و بغض ها حنجره ای برای فریاد نمی یابند و حنجره ها از فریادها بریده می شوند ، آنگاه که انتظارها حرمان می شوند و بذرها کِشت نمی شوند ، آنگاه پایان آغاز می شود ، نور از دیده بار سفر می بندد و سایه ، آفتاب ِ بی غروب می گردد !
دعوتی به انتظار و تو آنگاه که به دعوتی منتظری ، به ناگاه که چشم بر عریانی آن می گشایی و جز رنج و پریشانی نمی بینی ، پایان آغاز می شود ! پرتو حُسنی که نور دیده می نمود ، کوری را بر چشمانت می نشاند !
آنگاه که آرمان ها خزان می شود و آسمان ها مملو از ابر می شود ، آنگاه که باورها شکسته می شود و تعالی ها به دست باد سپرده می شود ، انسداد آغاز می شود ، انقباض قلب را در چنبره می گیرد و توقف آغاز می شود ، جمود رخ می نماید و زوال به عرصه می نشیند .
دیگر دیالوگ ها ره به مفاهمه نمی برند ، مفاهمه ، بیناذهنی یا پساذهنی رخت بر می بندد و تحمیل و ارتعاد آغاز می شود . آنگاه که انتظار بی حصول می شود و ارتصاد به تاریکی می رسد ، آفرینش در اقیانوسی از شب غرق می شود . دیگر سکوت هم نومید می شود و غم ، آرام و سنگین پیش می آید و این روح ِ مجروح ِ چشم به راه مانده را در خود محو می کند و همه چیز برای ابد پایان می پذیرد !
آنگاه که نداها بی جواب می ماند و چشم ها بی رؤیت به راه می ماند ، آنگاه که رسالت واژه ها پایان می گیرد و هر هنر گیرا و هر ترنّم موزون در رسانش معنا و مفهوم ، حس و عشق ، شکوه و تعالی ، عقیم می ماند ، آنگاه که پیوندها ، نانوشته پاره می گردد و مسئولیت ،فقید می شود ، حقیقت رنگ می بازد ، ابتذال شکل می گیرد و پناه به آرامش سرد ، آغوش باز می کند .
آنگاه که در چشمان پاکی ، در نگاه گنگ و حیرانی ، هزاران غنچه امید پژمرده می گردد ، انتظار حرمان می شود !
آنگاه که لطافت زیبای گل در زیر انگشت های تشریح می پژمرد و  روح ِ تنها ، در ترکتاز غوغها و غارت ها ، و در زیر سمّ تکرارها و عادت ها ، و بی توجهی ها و نشنیدن ها ، نابود می شود ، انتظارها حرمان می شود و آرمان ها خزان می گردد . و روحی که ، تنها زندگی کردنش به یک " نگریستن " ِ مطلق بدل شده است ، چشم در قلب مذاب خورشید می دوزد و همچون شمعی که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد ، او نیز در نگریستن خویش ذوب می شود ، محو می شود و پایان می گیرد .
وقتی انتظارها حرمان می شود و دیده ها ره به تجلی نمی برد ، وقتی فریادها شنیده نمی شود و تکرارها و عادت ها سایۀ سنگین و مدام می شود ، وقتی نداها بی پاسخ می ماند و چشم انتظاری ها خزان می شود ، انتحاری آرام و خودآگاه ، چون نوک تیز خنجری بر قلب ، تنها راه پيش رو مي شود .
وقتی آنی که می خوانْدَتْ و با چه شوری و با چه عمقی و با چه آهنگی و چه نرمین صدایت می کرد ، رخ بر می گرداند ، وقتی که منتظِر از منتظَر فاصله می گیرد ، وقتی باغبان بی تفاوت می گردد و بی تفاوتی اعجاز می شود ، روح ، نجیبانه ره نیستی پیش می گیرد !
وقتی که فریاد ، حلقومی و عصیان قلبی ندارد، گریستن بر چشمانی که جز دو حفرۀ عمیق ِ بزرگ ِ پُر ِ خاک نیست ، چه رنج آور است . روحی که از خویش بزرگتر می شود و در حصار جامه اش اسیر می گردد و کفش های تنگ و کوچکش گام های دویدن و پریدن را از وی سلب می کند ، و ندای " الغوث الغوث " ش بی پاسخ می ماند و " بث الشکوی " ها و " نفثه المصدور" هایش وقعی گذارده نمی شود ، مگر می تواند به آغوش نیستی پناهنده نشود و از حریق این کویر و فشار این سنگ لحد به مرگ نگریزد !
چه زیبا بود فصل انتظار ! فصل بهار ، فصل امید ، فصل نگاه ، فصل چشم به راهی ها ، هنگامۀ رسیدن ها و آمدن ها ، اما...
نگاهها خسته شد ، چشم ها بسته شد ، امیدها حرمان و افق ها خزان !
حسرتی ماند و آهی بلند ! روحی مجروح و نگاهی شکسته !
آنگاه که امید خاموش می شود ، انتظار پایان می گیرد و سکوت و دیگر هیچ .
اینجا معبد خودها ، شکوه من ها ، ایثار کبرها و رسالت تن هاست ! آنجایی که نابود کردن رسالت است و سوزاندن مسئو لیت ، دیگر جای ماندن نیست !
وفا داشتن ، جانب دل را نگه داشتن و به هیچ نفروختن ، عشقی در فراسوی تن و جسم را گوهری مقدس شمردن ، تن را دادن و آن گوهر را با جان و دل حراست کردن ، پاسداشت روحی فداکار بودن و در رثایش دُردانگی کردن، متعلق به این سرزمین غریب نیست ، اینجا کویر است ، کویر عشق و آزادی ، کویر معصومیت و آیینگی ، کویر صداقت و از خودگذشتگی ! اینجا لجن زار ابتذال است ، فربگی "من" و فرنگی وجود است ، طناب حلق آویز وفا و آتش خاطره سوز هما است.
جان و روحی که از لطافت های عشق سخت نازک گشته ، زود مستعد تفتیدگی و سوختگی ست ، در حضور هر وجودی ، در رویت هر نگاهی ، در مخاطبه هر صدایی ، رنگی از ابتذال و غباری از موت بر سر و صورتش می نشیند !
حال، روحی چنین مجروح و زخم دیده ! در همۀ دنیای فراخش ، نیم لبخند هم نمی گنجد و زخم ها به جایش می خندند!
آغوش غیرتی که این عفیف را از کابوس قهر و سطوت ها برهاند و بر سر سفره مهر و رحمت ها بنشاند!
براي زیستن و دویدن و پریدن روح ، تمنا به قلب " اشتاد" ی (برهما) است که در سینه ،برايش بتپد! و او را از " استفراد " و " ابتذال " برهاند ! نه قلب مصنوعی که مشت خونینی است که بیش از یک " تلمبه " هنری ندارد ،که قلبی طبیعی !
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 26
:: بازدید ماه : 32
:: بازدید سال : 35
:: بازدید کلی : 35
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران