post
جمعه 21 شهریور 1393 ساعت 13:22 | بازدید : 232 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

نتيجه گيري
رشد و توسعه جوامع صرفا با تكيه بر علم قابل حصول نيست چرا كه رشته ها و حوزه هاي مختلف علم ، بالاستقلال و منفک از یکدیگر توسعه نمی‌یابند ، و خصیصه مشترک همه علوم ، حالت پیچیدگی و سؤال برانگیزی یا پرسش‌پذیری است . جوامع فقط با حفظ و انباشت دستاوردهای موجود علم ، توسعه نمي يابند ، بلکه به وساطت چالش هاي انتقادی و پرسش‌های بنیادی معیارمند ، که حاصل اندیشه آزاد و متعهد است راه توسعه و بالندگی را می‌پیماند .
لازمه زندگى درست در جهانى كه پيوسته در حال تغيير و تحول است ، توانمندى در تفكر است . در دنياى متلاطم و پر چالش امروز كسب مهارت تشخيص و جداسازى درست از نادرست و حقيقت از مجاز به دشوارى محقق مى شود ، اما اين خود يكى از رمزهاى درست زيستن است . امروزه اعتقاد بر اين است كه مهارت هاى تفكر قابل آموزش و يادگيرى است و ايجاد فرصت هايى براى تفكر و تبحر در اين زمينه بايستى فراهم شود .
زمانى كه انديشمندان ، صاحب نظران و دست اندر كاران تربيتى در جست وجوى بهترين هدف براى آموزش هستند ، تفكر، به عنوان هدف ، عمدتاً يكى از اولويت ها به شمار مى رود . برخى تفكر را غايت آموزش مى دانند ، برخى آن را جزء حياتى فرايند آموزش مى پندارند و برخى معتقدند كه تفكر داراى اهميت است . با اين همه وجه اشتراك عمده رويكردهاى موجود در تعليم و تربيت اين است كه ثمرة نهايى تعليم و تربيت تفكر است .
اگرآموزش و پرورش بخواهد در جامعه تكثر گرا و جهانى امروز موفقيت داشته باشد ، فراگيران بيش از هر چيز نيازمند كسب توانايى تفكر در سطح بالا هستند . آنها نيازمند تفكيك واقعيت از تفسير واقعيت ، ارزيابى صحت گرايش هاى فكرى خود و داشتن قضاوت درستى از شواهد و مدارك مى باشند . براى افراد جامعه اى كه بدون بحث ، استدلال و انتقاد امور را مى پذيرند و بدون تفكر منعكس مى نمايند خطرى در كمين است و آن خطر انحصار فكرى و پرورش ذهن هاى بسته و قرائت تنگ از امور است .
منطق تفكر سازمان يافته و استدلال بايستى بخش سازنده اى از نظام آموزشى باشد . در هزاره جديد ، الزام تربيتى براى تبديل فراگيران به متفكران ، خوانندگان و نويسندگانى نقاد ضرورت گفتمان جامع مبتنى بر تفكر انتقادى در موسسات آموزشى را مطرح مى سازد . به عبارت ديگر، آموزش تفكر انتقادى منجر به تسهيل مواجهة فراگيران با چالش هاى متعددى مى گردد كه آنها احتمالا در زندگى شخصى ، شغلى و زندگى اجتماعى در پيش رو خواهند داشت .
اعتقاد به كاركرد همه جانبه و ضرورت انديشة انتقادي ، مهم ترين ميراث ماندگار مدرنيته است ؛ چنان كه بيشتر انديشه گران امروز نيز هنگامي كه از مدرنيته ياد مي كنند ، همين معنا را درنظر دارند ، يعني مجموعه اي پيچيده و فرهنگي كه امكان نفي را فراهم مي آورد . تبار واژه « كريتيك » به واژه يوناني krites به معناي « جداسازي » و گاه «داوري » مي رسد . نكتة شايان توجه اينكه واژة crisis يا بحران نيز از همين ريشه است . گرچه تبار واژه « كريتيك» به يونان باستان مي رسد ، خاستگاه معاني كه امروزه از آن به دست مي آيد ، به عصر روشنگري باز مي گردد . در ادبيات روشنگري ، « كريتيك » به معناي « داوري اثري فكري يا پديده اجتماعي بود » و هنوز هم اين ، يكي از مهم ترين معناهاي نقادي است. در سدة هجدهم ، عصر روشنگري ، خردمنداني پديد آمدند كه روزگار و نقد انديشه ها را داوري مي كردند. مونتني ، ولتر ، اراسموس ، تامس مور ، ناقد زندگي اجتماعي روزگار شده بودند . روشنفكران سدة هجدهم كه طراحان گفتمان مدرن بودند با نقد و داوري نظم فكري و اجتماعي عصر خويش ، كارويژه هاي روشنفكران را نيز صورت بندي مي كردند . در اين دوران ، انديشة انتقادي و خرد نقادانه ، در تفكر فلسفي نيز خود را نشان داد و فيلسوفاني چون كانت به آن توجه كردند، تا جايي كه كانت ، در كتاب سنجش خرد ناب ، روزگار خود را عصر انتقاد خواند و نوشت دوران ما دوران واقعي سنجش (انتقاد) است ؛ كه همه چيز بايد تابع آن باشد . پيوند نقادي و مدرنيته ، نكتة مهمي است كه از مطالعة آثار كانت مي توان آنها را يافت . با درنظرداشتن اين جريان هاي فكري مي توان به جايگاه مهم خرد انتقادي در ساختار انديشه هاي مدرنيته پي برد .
كارويژه يك منتقد به واقع فهم فاصله فرهنگ روزگار خويش با فرهنگ روزگاري است كه وي در ذهن به آن مي پردازد و شايد بتوان گفت كار ناقد شناخت فاصله ي معناي اصيل است از معناي امروزي و متعارف و منتقد كسي است كه انديشه هاي كلي و جنبه هاي بنيادين ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعه را به نقد مي كشد . روشن نگري پيش شرط هرگونه تفكر انتقادي و روشنگري است چرا كه در مرتبه نخست روشن نگر بودن و باز بودن ديد فرد نسبت به افق ها و ساحت هاي گوناگون است كه سبب فهم فرد از وضعيت پيراموني اش مي شود و در نهايت وي را به سمت نقد سوق مي دهد . و البته از لوازم روشن نگري ، آزادي است ؛ آزادي كاربرد عقل خويش در امور همگاني به تمام و كمال .
از اواسط سده نوزدهم ، انتقاد اجتماعي ، به طرزي استوار در گونه هاي مختلف در اروپا شكل گرفت . نخستين سوسياليست ها در فرانسه و انگلستان ، انتقادهاي خود را از نظام سرمايه داري صنعتي منتشر كردند و راحل هايي را در برنامه هاي اصلاح اجتماعي يا در آرمان شهرهاي ذهن خود مطرح ساخته بودند . بيانيه ي كمونيستي در سال 1848 منتشر شده بود و سربرداشتن انقلاب ها را در سراسر اروپا به چشم مي ديد . احزاب سوسياليست ، اتحاديه هاي گارگري و جوامع تعاوني با سرعت شگرفي گسترش مي يافتند . همه جا ، افراد باورهاي سنتي و قواعد اجتماعي را با توقعاتي كه از زندگي داشتند به زير سوال مي كشيدند . هم نظريات اجتماعي و هم بررسي هاي اجتماعي ، به آتش انتقاد كه در سده نوزدهم شعله كشيد ، بسيار دامن زد .
اما وضعيت روشن نگري و انتقاد در ايران با سير آن در كشورهاي اروپايي كه ذكر آن آمد ، بسيار متفاوت است . چنانچه بيان شد روشن نگري ، روشنگري و انتقاد در كشورهاي اروپايي در پي يك مسير تفكر صورت گرفت اما هيچ گاه در ايران شاهد اين سير تفكري نبوده ايم . با آن همه مخالفت هايي كه در تاريخ ايران نسبت به آزاد انديشي سراغ داريم ، پس روشن نگري و روشنگري در ايران حاصل چه امري است ؟
آنچه كه در ايران اتفاق افتاده تبعي از تحولات صورت گرفته در كشورهاي مترقي اروپايي است . تفکر انتقادی در جامعه ما پیشینه‌ای طولانی دارد . اما ، از دوران سلجوقیان و به ویژه با حکومت نوادگان مغولی که چراغ علم به خاموشی گرایید ، خواهی نخواهی جایی برای نقد باقی نماند ، مگر در آثار هنرمندان بزرگی چون عبید زاکانی و حافظ که آن بحث جداگانه‌ای است . در دوران قاجاریه هم که علوم جدید وارد کشور ما شد ، با تداوم حالت تقلیدی و وارداتی علم ، تفکر انتقادی همچنان در محاق باقی ماند . نوآوری ‌های دوران قاجاریه ، که نهضت مشروطیت جنبه بارز آن است ، هرچند با تاسیس دارالفنون ، انتشار روزنامه ، و بالاخره با «بیداری ایرانیان» همراه بود ، ولی تفکر انتقادی راه رشد و بلوغ خود را نیافت . اگر هم این امر به گونه‌ای در روابط سیاسی ما وارد شد ، بیشتر در محافل روشنفکری مطرح بوده ، و در برنامه‌ های آموزشی و شبکه نهادی روابط علمی جای مستقری پیدا نکرد .
به هر صورت نخستين تكانه هاي اصلاح طلبانه و نوگرايانه در ايران ، به دنبال شكست در جنگ هاي ايران و روس شكل گرفت . نخبگان فكري و سياسي ، درپي اين شكست ، به ضرورت اصلاحات آگاهي يافتند . بخشي از تلاش هاي نخبگان فكري و سياسي در اين دوران ، معطوف مطالعة آثار اروپاييان در حوزه هاي مختلف حيات اجتماعي ، سياسي و اقتصادي شد . از رهگذر اين مطالعات و ترجمه ها ، خودآگاهي انتقادي درميان جامعه پديدار شد . پيدايش اصلاحات در دورة قاجار و گسست از انديشة سنتي پيامد خودآگاهي انتقادي بود كه به دنبال بروز بحران هاي متعدد اجتماعي ، سياسي و اقتصادي رخ نمود . اصولاً خودآگاهي ، مهم ترين منش دوران مدرن و انديشة انتقادي ، بنيان و شالودة اين خودآگاهي بوده است . آگاهي از تحولات و پيشرفت هاي اروپا ، مقايسة خود با ديگري (غرب) و مشاهدة كاستي ها و معضلات ايران در آن عهد ، زمينه ساز بروز روحية انتقادي در سطوح مختلف جامعة ايران شد . در دوران قاجار ، به ويژه عصر ناصري ، شواهد متعددي از اين گفتمان انتقادي را مي توان در لابه لاي گفته ها و نوشته هاي دولتمردان و انديشه گران و حتي مردم عادي پيدا كرد.
رويكرد انتقادي زمينه را براي پيدايش نقدهاي علمي ، مانند نقد تاريخ و تاريخ نويسي ، نقد ادبي و نقد نمايشنامه نويسي فراهم آورد .منتقدان ادبي اين دوره ، فقط منتقد ادبي نيستند . شخصيتهايي مانند طالبوف (درگذشته 1338 ق) و آخوندزاده (درگذشته 1295 ق) به انتقاد در تمامي زمينه ها ، به ويژه زمينه هاي سياسي و اجتماعي پرداختند . آخوندزاده معتقد است « به هر چه كه دست مي زني ايجاب مي كند كه از آن انتقاد شود . پرده پوشي و مدارا خلاف اصل انتقاد است » . طالبوف نيز كتابهايي ترجمه و تأليف كرد كه در رواج انديشة آزاديخواهي و انتقاد از حكومت استبدادي در بين مردم تأثير فراواني داشت . چنين نقدهايي زمينه را براي پيدايش و رشد نقد ادبي نيز فراهم آورد .
اگر آغاز افول تمدن ايراني-اسلامي را قرن 7 ه.ق مقارن با جنگ هفتم صليبي و حمله مغولان به ايران بدانيم عصر قاجاريه دوران اوج اين افول و نزول است طوريكه فقر دانش و بينش علمي ، جمود فكري ، آلوده شدن مذهب به اوهام ، انحطاط اخلاق مدني ، فساد اهل سياست ، دنياپرستي برخي عاملان دين ، رفتارهاي ناهنجار فرهنگي ، حقه بازي بازاريان و محتكران ، رواج تقليد كور از سرزمين غرب ، نقص تعليم و تربيت ، خرافه پرستي ، اعتقاد به فال گيري و جادو و جمبل بيداد مي كرد . طالبوف روشن نگر و منتقد اجتماعي عصر مشروطه در كتاب سياست طالبي مي نويسد :
«نمي دانيد چقدر متأثر و متحيرم كه چرخ ادارة مركزي ايران چگونه تا اين درجه از كار افتاده و اين ملت مستعده را كه سرنوشت اين ها سپردة اين اداره است ، چرا اينقدر مظلوم نموده ، بلادي كه پنجاه سال قبل گلستان آسيا معدود مي شد ، حال قبرستان است . امنيت سلب ، اطمينان جان و مال معدوم ، نصف اهالي نوكر باب و فراش يا اجامر و اوباش ،حكام ظالم و رشوه خور ، اكثر ملاها بي دين و عمل ، ساير طبقات كالانعام بل هم اضل . »
وي ادامه مي دهد :
« ... اما امروز براي كاغذ قرآن و كفن محتاج فرنگستان هستيم و عوض كارخانه و اسلحه ، اسباب بازيچه وارد مي كنيم و كيست كه احتياجات ما را فهميده باشد .»
 
او مي نويسد :
 « دانايان عالم بايد جمع شوند و لغات جديد ، وضع نمايند تا توانا به تقرير حالت امروزي ما بشوند ، دابتذال و فقر و ظلم و فساد اين خاك را چگونه مي توان تقرير نمود كه اخلاف ما در آينده ، از خواندن اوقات امروز ، حالت امروزي را دريابند و حالي شوند ».
در چنين شرايطي است كه نثر عصر قاجاريه رويكرد انتقادي به خود مي گيرد و پاره اي نويسندگان اين دوره به عقب ماندگي و انحطاط جامعه خويش واكنش نشان مي دهند . آثار اين دوره را نويسندگاني پديد آورده اند كه به نبوغ ذاتي و پشتوانة فرهنگي، مايه و ذوق ادبي متكي بودند و مشكلات و درد عقب ماندگي جامعه را درك مي كردند . اين نوع رويكرد درنهايت ، به گسترش نثر انجاميد و توانايي آن را براي بيان بسياري از مسائل ذوقي، علمي و ادبي و ايجاد انواع جديد يا تكامل و تطور انواع پيشين نشان داد. ويژگي مشترك اين آثار ، رويكرد انتقادي اي است كه اغلب با زبان طنز بيان شده است و نويسندگان آن ها با به كارگيري زباني شيو ا و همه فهم ، چاره اي براي پيشرفت و رهايي از عقب ماندگي مي جستند .
"شرح زندگاني من" اثر عبدالله مستوفي و "ماجراههاي حاجي بابا اصفهاني" نوشته جيمز موريه نيز از جمله آثار اين دوره است كه با زباني نقاد ، نظر بر سيماي جامعه ايراني افكنده و با دو مشرب و غايت متفاوت قلم فرسائي كرده اند .
لحن مستوفي در كتاب "شرح زندگاني من" انتقادي است و او نيز در كنار پاره اي نويسندگان ديگر به مشکلات نگاه مي كند و در کنار مردم به نقد اوضاع می پردازد . اخّاذی مأموران دیوان در دوره ی ناصرالدین شاه در دعاوی مردم ، بي خبري مصادر امور و وزيران ، نقص تدريس و امر تعليم و تربيت در مكتب خانه ، نظام پولي و مالي غلط ، بي كفايتي دولتمردان در مقابل تجاوزات و طمع كاري هاي بيگانگان ، اشتغال پادشاهان قاجار به زنان و هوس پيشگي ، انحرافات ديني و آميختگي عميق باورهاي مردم به خرافات ، هجوم فرهنگي ، قراردادهاي ننگين با دول خارجي ، فساد درباريان و قدرت ، فرهنگ سياسي و احزاب ، فساد انتخابات و احزاب و .... از جمله دغدغه هاي فكري مستوفي مي باشد كه با زباني انتقادي ، انگيزه اي دلسوزانه و غايتي اصلاح گرايانه به تهيه سه جلدي كتاب خود مي پردازد .
اما "حاجی بابا" كتابی است كه آن را جیمز موریه به قصد انتقاد از ایرانیان و نمودن جهات زشت و آداب و رسوم ایرانی به رشته تحریر كشیده است.كتاب حاجی بابا اصفهانی قریب به ده سال پس از مراجعت آخری موریه از ایران ، به سال 1824 م ( 1239 هـ ق ) در لندن منتشر شد و انتشار آن باعث گفتگوهایی در محافل ادبی گردید . برخي منتقدان اظهار عقیده كردند كه اگرچه كتابی است خواندنی و دارای بعضی قسمتهای خوب ، اما روی هم رفته خسته كننده ، غیر مرتبط و پر از مكررات مبتذل و پیش پا افتاده است . ولی جمعی دیگر از هنر شناسان و صاحبظران از جمله سروالتر اسكات، رمان نویس معروف اسكاتلندی ــ آن را یكی از قطعات زیبای ادبیات پرماجرایه عامه شمردند و شایسته آن دانستند كه با داستان ژیل بلاس اثر لساز، در یك ردیف قرار داده شود .
به نظر مي رسد جيمزموريه قصد نداشته است در كتاب خود از محاسن و فضایل قوم ایرانی و مفاخر گذشته ایران سخن بگوید ، بلكه نظر اصلی او نمودن صحنه های محلی، اخلاق و عادات ایرانیان در ضمن داستان بوده و بنابراین ما رنجشی از این حیث نداریم كه نویسنده در مطالعه و تحقیق از زندگانی سیاسی و اجتماعی ایرانیان به نكات قابل نكوهشی برخورده و آنها را در سفر نامه و دو داستان خود شرح داده است و انكار نمی كنیم كه مداخل و رشوه بگیری « یكی از ناخوشی های رؤسا و بزرگان ایران » بوده و در ایران هم بزرگان بوده و هستند كه « هیچ كمتر یزید نبوده » و همان طور كه نویسنده دیده و شناخته لباس ایمان ظاهری در بر كرده اند . لكن چیزی كه هست ، نویسنده در تحریر و تصویر همین معایب و مفاسد بی انصافی و غرض ورزی به خرج داده و بعضی از خصلت هاي منفي را خیلی بزرگتر از آنچه در واقع بوده قلمداد كرده است .مسلماً جوانمردانه نبوده است كه خطا یا اشتباهاتی را كه بیشتر فرع ساده لوحی و بی خبری مردم ، طرز غلط اداره ، فقدان وسایل تعلیم و تربیت و به طور خلاصه نتیجه شرایط و عوامل محلی و سیاسی و بیشتر دامن گیر طبقات ممتاز و معینی بوده سركوفت ملتی بكنند و همه مردمان یك كشور را فاسد و تباه شده بدانند و ریشخند و استهزا كنند .
در خاتمه به اين نكته اشاره مي كنيم كه به نظر مي رسد فرهنگ اشراقي ، قرائت معوج از دين و سنت خودكامگي و استبداد از عوامل عدم شكل گيري و رواج تفكر انتقادي در جامعه ايران مي باشد . به باور برخي متفكرين شيوه غالب تفكر ايراني اشراقي است و البته اين رويه منحصر به ايران نيست بلكه در بخشي از مشرق زمين تحت تاثير عوامل گوناگون از جمله رويدادهاي تاريخي نوعي گرايش به اشراق انديشي وجود دارد . در مقابل ، غرب گرايش به بينش استدلالي و عقلي دارد . در طرز تفكر شرقي معمولا احساس ، عاطفه و مكاشفه جاي استدلال ، منطق و خرد را مي گيرد . تفاوت ميان فرهنگ استدلالي و فرهنگ اشراقي مربوط مي شود به نگرش به پديده ها و رخدادهاي سياسي ، اجتماعي . در شيوه تفكر عقلي و علمي كه منشاء آن يونان قديم است ، ذهن انسان درصدد يافتن قوانين كلي ناظر بر پديده هاست تا آن را به روش قياس به ديگر موارد مشابه تعميم دهد . در حالي كه در بينش اشراقي ، هر مورد و پديده به اعتبار ذات خاص خود و به صورت مجزا مورد تامل قرار مي گيرد . به همين دليل بعضي معتقدند كه مفهوم روشنفكر در انديشه غربي متفاوت از معني آن در طرز تلقي شرق است . روشنفكر غربي بر تجربه محسوس و استدلال عقلي اظهار نظر مي كند ، در حاليكه انديشمند شرقي بيش از چيز بر اشراق و مكاشفه و قدرت دروني ذهن تكيه دارد . در توجيه اين ديدگاه گفته مي شود تمام اديان از شرق به غرب رفته ، در حاليكه فلسفه و علم جديد از غرب به شرق آمده است . در ادب فارسي عقل و خرد گرائي به صراحت يا به كنايه مورد تمسخر قرار گرفته و به عنوان عنصري دست و پاگير و ابزار ستم و فرمانروايان قلمداد شده است . به جاي آن ، عشق به عنوان كانون اميد و حركت و رهائي در همه جا حضور دارد . بي شك بازكاوي دلايل عدم رشد خردگرائي در اين نوشتار نمي گنجد و نتيجه گيري با اين اجمال گوئي قابل حصول نيست لذا بي آنكه به نتيجه اي كلي برسيم مي توان گفت طبيعتا عشق ، هر چند عزيز و پربها ، نمي تواند جاي عقل را در نظم سياسي ، اجتماعي پر كند گو اينكه در ميان بسياري از ايرانيان ، و حتي تحصيل كرده ها ، عشقي انديشيدن و ذوقي زندگي كردن بسيار متداول است . در سنت انديشه ورزي ايران ، در مقاطعي از تاريخ ، خرد گرائي غالب بود ، سپس انديشه ديني وارد مي شود و در قرن چهارم ، موازنه بين خرد گرائي و انديشه اشراقي برقرار مي گردد اما با غلبه جريان صوفيگري ، شاهد افول و نزول تدريجي عقل گرائي هستيم .
مساله ديگر عامل استبداد است . در طول تاريخ ايران ، با سقوط يك حكومت استبدادي ، نظام جايگزين آن نيز همان شيوه استبدادي را دنبال كرده است . معمولا حكومت هاي خودكامه هيچگاه آمادگي تفويض قدرت به طريق مسالمت آميز را ندارند و براي باقي ماندن در قدرت از هيچ كوششي دريغ نمي كنند . همين روال سبب مي شود كه كشور دچار آشوب و هرج و مرج و دست آخر انقلاب شود و در نهايت كار به جائي مي رسد كه توده هاي مستاصل به هر وسيله اي متوسل مي شوند تا فرمانرواي خودكامه را از اريكه قدرت به زير بكشند . هنگامي كه خواسته آنها تحقق يافت ، دوباره دنبال فرد مقتدري هستند كه بتواند اوضاع بي سامان را سامان بخشد و امنيت و نظم را برقرار سازد چرا كه جامعه آسيب ديده و طغيان زده با ملايمت و نرمش قانون اداره نمي شود و اين فرآيند منجر به دور باطلي مي شود كه نهايتا منتج به استقرار دوباره استبداد مي گردد و اين چرخه عامل ديگر در عدم شكل گيري تفكر انتقادي به صورت فردي و نهادي در جامعه ايراني مي باشد .
 

|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 26
:: بازدید ماه : 32
:: بازدید سال : 35
:: بازدید کلی : 35
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران