کربلائی حیدر(سارا حسن نژاد)
یکشنبه 02 تیر 1392 ساعت 13:30 | بازدید : 295 | نویسنده : tayaran | ( نظرات 0 )

 

نویسنده :سارا حسن نژاد، پژوهشگر هنر و نقاشی
کربلائی حیدر...! کربلائی حیدر ... !!
همین طور در ذهنش تکرار می کرد ، انگار از کالبدش بیرون آمده بود و با چشمی دگر ، از دور خود را می نگریست و صدا می زد . در هر بار که زیر لب نامش را با پیشوند جدیدش تکرار می کرد ، انگار عالمی عجیب و حسی متفاوت تر از قبل را تجربه می کرد ، سیری پذیر نبود ، انگار با نام کربلائی که صدایش می کردند ، بزرگتر می شد ، احساس عظمت و شأنی مضاعف تر می کرد و کمی محتاط و محافظه کارتر . خودش هم نمی دانست چطور شد ، به این زودی توانست به زیارت برود ، هر چند همیشه قلبش در این حسرت سوخته بود و آرزویش را در دل پرورانده ، اما باز هم به نظرش محال می آمد ، در ذهنش فقط یک دلیل داشت ؛ عزاداری های سال قبلش ، اشکهایی که ریخته بود ، سینه زنی هایی که داشت ، چایی هایی که داده و کمک هایی که کرده بود . محرم پارسال پر رنگتر و پرسوزتر از سالهای قبل ، نذر کرده بود که لیاقت زیارت نصیبش شود و چقدر هم در شب نهم گریسته بود !!
اینها را که در ذهن مرو می کرد ، چهره اش بازتر و روشن تر می شد ، به خودش افتخار می کرد ، انگار از یک آزمون ، سر بلند بیرون آمده باشد . چقدر خودش را دوست می داشت ، حس و حال شاگرد زرنگی را داشت که زیر نگاه تأیید گر معلم ، ببالد و از رضایت او احساس آرامش کند ، قبولی حاجتش به مثابه مدال زرینی بود که به آن در نزد خود و خدا می نازید ، و چقدر این حس ، شیرین بود ، چقدر تغییرش می داد . در همین چند روزه که از سفر بازگشته بود انگار چند سال بزرگتر شده بود ، سلام کردنش ، سخن گفتنش ، رفتار و حتی نگاه کردنش ، مدام فکر می کرد که باید همچون بزرگان و نظر کردگان باشد . تسبیحی را که از آنجا آورده بود ، در بیشتر زمان ها در دستش می چرخاند و اورادی زیر لبش می خواند ، اما از چشمانش می بارید که تنها شیرینی حس اجابت را دوره می کند .
در میان تأملات و افکارش ، گاه دستی به گیوه ، پبرهن و عرقچینش می کشید که تحفۀ آنجا بودند و انگار دلش قوت می گرفت ، آن قدر که می انگاشت ، هیچ شرّ و آفتی ، قدرت حمله و آوار شدن بر او و زندگی اش را ندارد ، در دلش به خود و آنچه که داشت و اویی که هست می بالید ، احساس می کرد مردم روستا را از بالا می نگرد . خنده اش می گرفت بر محرومیت های روحی هم ولایتی هایش ، از آنچه که او در این سفر کسب کرده بود .
حال دیگر جایگاهش در صف اول نماز جماعت ها ، پیش ریش سفیدهای روستا که عمری زیسته و اسم و رسم و اعتباری به هم زده بودند ، ثابت بود ! باران ِ التماس دعاهایی که از هر سو بر سرش روان می شد ، کم کم باورش می داد که مقرب تر است و مستجاب الدعوة تر ! همین دلش را قرص می کرد ، امسال با آرامش و اطمینان خاصی کار می کرد ، می کاشت ، آبیاری می کرد و به درختها می رسید . دلهرۀ محصول را نداشت ، یقین داشت امسال بیشترین و بهترین را بر می دارد ، به موقع و پربارترین بارش ها را در ذهنش انتظار می کشید ، حساب دام نیز از کشت و کارش جدا نبود ، گاوها و گوسفندهایش که زیادتر می شدند ، رؤیای همیشگی اش قوت بیشتری می گرفت ، اگر حساب هایش درست از آب در می آمد ، می توانست سال بعد اولین تراکتور روستا را ، او بخرد و به این نحو اندکی از فشار و سختی کار را می کاست و همچنین با وسعت دادن به زمینهای قابل کشت ، محصول بیشتری برداشت می کرد و چند سال بعد می توانست باغهای اطراف را هم بخرد . این تمام آینده شیرینی بود که همیشه هنگام کار در ذهنش مرور می کرد ، انگار می خواست با دوره چندین و چند باره اش ، بقیه این تصاویر را از گوشه های تاریک ذهنش بیرون کشد تا مبادا چیزی از قلم بیفتد ، مبادا اتفاقی رخ دهد که مانع تحقق تمام رؤیاهایش شود .
حال اواسط بهار بود ، کربلائی حیدر با قوتی خستگی ناپذیر و قلبی مطمئن در حال کارکردن بود که ناگهان خبر آوردند ، پسرش حسین ، از بلندای ایوان افتاده پایین ! بی هیچ درنگی کار را رها کرد ، تمام مسیر را می دوید . اضطراب و ناباوری بر همۀ ذهن و قلبش سایه انداخته بود . بعد مرگ های متوالی سه نوزاد چند ماهه اش ، حسین برایش عزیزتر و ارزشمندتر گشته بود . تمام دلخوشی هایش شده بود حسینی که هشت ، نه سال بیشتر نداشت ، اما تمام زندگی کربلائی حیدر - به اندازۀ عمر سی و چند ساله اش - حساب می شد . با تمام نیازی که به کمک حسین در کار باغ و مزرعه داشت ، اما دلش نمی آمد زیر آفتاب های گرم تابستان نگه اش دارد . تمام سختی کار به بهای آسودگی حسین برایش آسان می گشت .
 نفس نفس زنان به خانه رسید ، پای حسین را که غرق خون دید ، ضعفی عمیق در قلبش حس کرد ، آرزو می کرد کاش روحی می شد حلول کرده در کالبد حسین و اندکی از دردها و ناله هایش را بدوش می کشید . بی تابی ها و گریه های حسین به هم می ریختش ، دیگر ندانست چگونه و با چه دلهره ای او را برای مداوا به شهر رسانده بود .
... چند ماهی گذشت ، تابستان کم کم به پایان می رسید و کربلائی حیدر سخت درگیر کارهای باغ و مزرعه بود . اما در این ازدحام کار ، راهی به ذهنش نمی رسید یکریز به بی حوصلگی ها و بهانه گیری های حسین فکر می کرد که تمام تابستان را خانه نشین شده بود و دور از دوستان و هم بازی هایش .
برای همین کربلائی تمام قدرتش را صرف می کرد شاید راهی جدید برای خوشحال کردن و سرگرمی حسین پیدا کند ، اما این روتوشی بود که از سر ناچاری بر روی تمام دلهره های ناپایان قلبش می کشید . تمام سعی اش این بود که سرپوشی بر روی سوالاتی که جملۀ وجودش گشته بود بگذارد ؛ چرا بعد چند ماه اثری از بهبودی در پای حسین نیست ؟ چرا بخیه هایش جوش نمی خورد ؟ چرا دردش کم نمی شود ؟
اما به روی خودش نمی آورد که او هم عاجزانه در پی یافتن پاسخی است به تمام این سوال های زشت و هراس انگیز . به خود تسلی می داد که حسین نحیف است ، ضعیف بودنش مانع بهبود سریع اش می شود ، باید صبر کرد اما ناله های شبانه حسین تمام هوش و طاقتش را می گرفت .
داروها که کفاف تسکین اش را نمی داد  ملزم اش کرد که پیش ملای ده رود شاید دعایی بنویسد که درد بچه اش را تخفیف دهد . با هزاران امید ، حِرز را به بازوی حسین بست و کلی از اثراتی را که به زور از سخنان ملا حفظ کرده بود تحویل حسین داد ، شاید بتواند به او بقبولاند که نباید امیدش را از دست دهد ...
موسم جمع آوری محصول بود و کربلائی بی هیچ رغبتی کار می کرد ، انگار چیزی از آن همه تصویرهای زیبایی که از آینده برای خود کشیده بود ، نمانده بود . زمان برایش ایستاده بود ، حال و آینده اش شده بود سلامتی  حسین و تمام وجودش تنها یک طلب ؛ راه رفتن دوباره حسین !
در تاریکی و ظلمت چراغهای خاموش به ناگاه نوری ضعیف ، پرتویی امید بر ذهنش تاباند ، به یاد گندمهای کبوتران حرم افتاد که به ضریح امام متبرک کرده بود . به هر طریقی که می شد باید آنها را به حسین می خوراند ، همچو اکسیر بهشتی بر جانش می ریخت .  بعد از تمام نذرهایی که کرده بود همین دانه ها ، تنها امیدش بود...
حسین نان پخته از همان گندمهای متبرک را خورد اما دریغ از تفاوتی در کاهش درد !! هر لحظه ضجه هایش دلخراش تر و مداوم تر می شد . اما بدتر از آن اندیشه و باور کربلائی حیدر بود که می شکست و ترک بر می داشت ، چیزی از آن همه حس بالندگی و رضایت و اعتماد نمانده بود . طعم شیرین ایمانی که پُرش می کرد با او نامأنوس بود ، انگار تمام حس چند ماه پیش که تازه از زیارت برگشته بود یکجا پریده بود . همۀ وجودش یکپارچه شک بود و بغض و قهر و شکست . ساکت و محزون در گوشه ای نشسته بود . همان تسبیح چند ماه پیش را که با افتخار و اطمینان در دست می گرفت ، با ولع شک و درد عجیبی در مشتش جمع کرده بود که ناگهان تک تک دانه ها ، از لای انگشتانش به زمین ریختند ، و او بی تفاوت فقط نگریست شان . یادش نبود گیوه ها و عرقچین را کجا گذاشته بود . چیزی در تمام وجودش می شکست باز در ذهنش نام خود را تکرار می کرد ؛ کربلائی حیدر ... ! کربلائی حیدر ... ! باز از جلدش بیرون آمده بود ، اما این بار خود را قالبی تهی می دید . این بار پیشوند کربلائی حس خوبی به او نمی داد ! چندین بار تکرارش کرد ؛ یعنی چه ؟ آنجا کجاست ؟ من کجا رفتم ؟ یکبار رفتنم چه اجباری دارد که هر بار با نامم شود ؟ ...
هیچ یک را نمی فهمید . فقط می دانست که انگار چراغ های ذهنش خاموش شده ، طناب های رابطه قطع شده ، اوست و دیگر هیچ ، عدم است ، تنهاست ، دیرکی را که زمانی به او تکیه داده بود افتاده و او در فکر اینکه چگونه خود را از زیر آوار آن بیرون کشد ، اما می دانست که باید کاری کند ... چرا که آب شدن حسین نه آن چیزی بود که می توانست تحملش کند .
... حسین را با تمامی دردش به زیر بالهای نستوه پدرانه اش گرفت و راهی شهری بزرگتر شدند ، شاید طبیبان آنجا ، آلام حسین را التیام بخشند مهم نبود خودش با چه زحمتی می توانست شکسته های وجودش را کنار هم بچیند تا شاید بتواند جورچین وجود حسین را کامل تر کند .
درد غربت ، ناآشنایی و ناهم زبانی ، در این چند ماه شکسته ترش کرده بود ، خودی در میان نبود ، تمام هستی اش در هستی حسین معنی می شد . دوره درمان چندین ماهه ، هزینه ای گزاف می طلبید . با سفارشی که کرده بود ، همۀ گاوها و گوسفندها و باغهایش را اندک اندک فروخته و پولش را برای مداوا ، فرستاده بودند . با از دست دادن تمام سرمایه اش ، انگار نردبان رسیدن به تمام رؤیاهایش هم شکسته بود . شوق خرید تراکتور و وسعت زمینهای کشاورزی ، در حد یک آرزو یادش مانده بود ، آرزویی دور از دسترس ! اما تمام اینها در قبال بازگشت حسین به زندگی سهل بود . او تنها فکر می کرد و باز هم فکر می کرد .
تا اینکه پزشکان گفتند شکستن پای حسین و تداوم دردش ، هدیه ای الهی بوده برای تشخیص به موقع بیماری جدی ترش ، که در صورت بروز طبیعی ، بیماری دیگر مجالی برای درمان اش نمی داد . همین جا بود که دیگر بار شکست ، شاید هم شکسته های قلبش جوش خورد ، کربلائی حیدر جا خورده بود . ذهن عاصی و بغضناکش نمی توانست این مهربانی عظیم نهفته در شفاعت ، وساطت و ضمانت اویی که متوسلش شده بود را دریابد . باورش نمی شد که چگونه در سکوت ، بلیغ ترین پاسخ ها را به او داده بودند و او نشنیده بود . سخت شرمسار بود . اما در فکر ، براستی انگار این ذهن و قلب حیدر بود که داشت زیر دستان چیره دست طبیب ازلی ، درمان می شد و التیام می یافت ، نه بیماری حسین !!
... در این غربت دلش سخت هوای تسبیحش را کرده بود که آن روز از شدت فشردنش ، از هم گسیخته بود . اما در دل می دانست که مهربانی همسرش ، دانه های تسبیح را چون روز اول برایش جمع خواهد کرد . روزها به اندازه هفته ها می گذشت و حیدر تنها فکر می کرد . انگار دوباره متولد شده بود ، دوباره دیرک عظیم استوار گشته بود ، انگار اصلا نیافتاده بود و این حیدر بود که آن را گم کرده بود . اکنون چراغ های ذهنش پر نورتر از همیشه ، قلبش را روشن می کرد و حسین اندک اندک جان می گرفت .
حیدر در قبال بارش عمیق تر لطف الهی چیزی جز شرمساری و پشیمانی نداشت اما انگار به اندازه تمام سالهای عمرش ، عاقل تر و بزرگتر شده بود . بعد ماه ها مداوا در غربت دود گرفته شهری روزمده ، موعد رفتن که رسید ، حیدر سرازپا نمی شناخت ، دلش برای مزرعه و باغ های نداشته اش ، تنگ شده بود ، برای عرق ریختن ها و کشت و کارهایش پرپر می زد ، قوتی که در خود حس می کرد به نظرش می توانست سالها بی وقفه کار کند ، همه را از نو بسازد ، باغهای فروخته شده اش را ، دام ها و مزرعه اش را ، زندگی اش را و خودش را ، آری خودش را . چقدر مشتاق بوی زندگی بود و چقدر تشنۀ شدن !
 
 
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


صفحه قبل1...789صفحه بعد

منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 81
:: کل نظرات : 8

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 26
:: بازدید ماه : 32
:: بازدید سال : 35
:: بازدید کلی : 35
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران